خرید بک لینک
بعضی حس ها فقط با مردن آدم است ک می میرند... مثل عشق. اصلا نمی دانی چیست و از کجا می آید... فقط می دانی ک هر روز و هر روز تو را در خود مچاله می کند... تو را در هم می فشارد و اصلا برایش مهم نیست ک این

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 15 اسفند 1397 ساعت: 2:38

عشق، چشم بسته دلو بهت دادمبا پای خودم به دامت افتادمدیگه چی می خوای از جون یه آدمعشق، تو این قهر و آشتیای یه ریزیبه هم می زنی هی، مگه مریضیبا این همه باز چه عزیزیعشق، بوسه ای وسط پیشونییه زخمی که تا ه

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 16:27

به گمانم دارم دیوانه می شوم. تو دستم را گرفته ای داری دلداری ام می دهی. اما من بیزار از خود نشسته ام و اشک هایم پشت هم روی دستت می چکد. توی بغلت نمی آیم. احساس می کنم خیانت کارم. احساس می کنم اشتباه ک

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

یعنی شما هیچ کدام، هیچ کجا و هیچ وقت یاد یک عشق قدیمی نیفتاده اید؟ هیچ وقت ب یاد گذشته تان اشک نریخته اید؟ اصلا در اوج خوش بختی هم ک باشید فراموشی ک نگرفته اید، هان؟ ب خدا دروغ می گویید... دروغ می گو

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

من از این عاشقانه بازی ها دوست دارم... خواب باشم... توی یک خواب عمیق... بیایی آرام مرا در خواب ببوسی... موهایم را از پیشانی ام کنار بزنی... دو تا انگشتت را نرم بکشی روی گونه ام... چند ثانیه در خواب نگ

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

بین خودمان بماند خدا... اصلا نویسنده ی خوبی نیستی. همین طوری داستان پشت داستان است ک نصفه و نیمه می نویسی و بعد خسته می شوی، قهرمان هایت را رها می کنی ب حال خودشان و داستان دیگری را شروع می کنی... می

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

مثلا یک روز بیدار شوم و ببینم ک همه چیز تمام شده و آزاد شده ام. رها... و ان قدر سبک ک هرجا دلم خواست با باد بروم. سوار باد از کوچه ها بگذرم. دیگر هیچ کجا هیچ برفی نباشد. هیچ زمستان و سرمایی نباشد... ب

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

نمی دانم تو هم مثل من هستی؟ گاهی فکر کنی ک چه بی اندازه به درخت ها می مانی. هر سال با بهار به دنیا بیایی و هر زمستان پیر و خسته دل در گوشه ای ایستاده جان بدهی؟ مثلا بهار دختر کوچکی باشی، ک بزرگ ترین غ

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

می دونی مادرجون، وقتی بهت فکر می کنم اولین تصویری ک میاد تو ذهنم تابستونا وقت خداحافظی مونه که جلوی در خونه می ایستادی و تا سر کوچه برمی گشتم وبا گریه نگاهت می کردم و مطمئن بودم ک نمی ری توی خونه.دلم

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

نه فکر نکنم عشق آنقدر ساده باشد که تکراری شود. حداقل نه در صد سال عمر آدم ها. گمانم مثل نقاشی های روی دیوار باشد، طبیعتی که هرچه بیشتر نگاهش می کردم، بیشتر جزئی از آن می شدم. هنوز یادم هست ساعت ها ب آ

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 12:21

صفحه بندی